| خرعاشق | |
|
جمعه ۱۳ بهمن ،۱۳۸٥
بی نشان
سلام دوست من. سالهاست كه به ديدن من نيامده اي. اگر اشتباه نكنم بيست سال از آخرين ديدارمان ميگذرد. به خاطر داري؟! هر دوي ما خوش و سرمست در بهشت مشغول بازي بوديم. وقتي كه چشم از روي تنه درخت زيتون بلند كردم تا تو را پيدا كنم، چشمم افتاد به خدا. با لبخندي گرم دستي به سرم كشيد و گفت: پشت آن سخره كنار چشمه پنهان شده، او را به همراه خود نزد من بياور. وقتي هر دو در پيشگاهش حاضر شديم، با همان گرمي و مهرباني هميشگي شروع به سخن گفتن كرد: «فرزندانم، حال زمان آن رسيده كه پاي به دنياي مادي بگذاريد» من گفتم: خدايا مگر اشتباهي از ما سرزده كه ميخواهي ما را از بهشت بيرون كني؟! خدا گفت: نه پسركم، اين نيز امتحاني است تا تو بتواني خودت را بهتر بشناسي. من گفتم: من خود را خوب ميشناسم، من بنده ي تو هستم، فرزند تو. من نميخواهم به دنياي مادي بروم، ميخواهم پيش تو در بهشت بمانم. ميخواهم با دوستم بازي كنم. خدا هر دوي ما را روي زانويش نشاند و گفت: فرزندانم، من هم از دوري شما خرسند نخواهم بود. اما خواهيد ديد كه روزي فرا ميرسد كه همه من را فراموش خواهند كرد. اگر در آن روز من را ياد كنيد درهاي بهشت به روي شما باز خواهد شد و به همراه هم به نزد من باز خواهيد گشت. تو گفتي: خداي من، من هرگز تو را فراموش نخواهم كرد. من شما را تنها نميگذارم. خدا پيشاني تو را بوسيد و گفت: من نيز شما را تنها نمي گذارم. من هميشه همراه شما خواهم بود و در امور شما را ياري خواهم كرد. حال حاظر شويد تا به دنيا برويم. من گفتم: خدايا آيا در آنجا نيز مي توانيم با هم بازي كنيم؟ آيا در آنجا نيز در كنار هم زندگي خواهيم كرد؟ خداوند لبخندي زد و گفت: نه پسرم، شما در آنجا از هم جدا خواهيد بود تا روزي كه يكديگر را بيابيد. آنجا فرشته اي منتظر هر يك از شما خواهد بود. او از شما محافظت خواهد كرد، با شما بازي ميكند و عشقي را كه در اينجا داشته ايد به يادتان مياورد. تو گفتي: اما خداي من، من ميخواهم با شما و در كنار دوستم بمانم. خداوند هر دوي ما را بوسيد و اشكهايمان تبديل به مرواريد شد. يك مرواريد از آن تو و يكي از آن من. خداوند گفت: مرواريدها را روي سينه خود بگذاريد. اين مرواريدها به شما كمك خواهد كر تا يكديگر را بيابيد. آنگاه كه شما با يكديگر رو به رو شويد مرواريد به لرزه در خواهد آمد. حال بيست سال ار آن روز ميگذرد، اما همچنان مرواريد من آرام است. دوست من اين نامه را برايت مينويسم تا بداني كه من هنوز خدا و تو را فراموش نكرده ام. آدرس خود را هم برايت ميگذارم. اگر روزي اين نامه به دستت رسيد بدان كه چشم به راهت هستم. خداوند منتظر ديدار دوباره ماست. ((قربان تو، دوست صميميت در بهشت)) پيوست: خانه من در بين چند كوه است، در جايي كه هيچ رودي نيست. همانجا كه پرندگان ديگر نميخوانند. زير ابرهاي سياه، بلندترين برج شهر، اتاقي كه پنجره اش رو به خدا باز ميشود. چهارشنبه ۱۱ بهمن ،۱۳۸٥
کوچه
جوی در انتهای خیابان در میان لجن ها گم شده. بوي لاشه مرده به مشام ميرسد. مه همه جا را پوشانده، اما مه سياه. بوي تلخ دود با سينه مردم انس گرفته. جواني به دنبال اتومبيلي ميدود و فرياد ميزند، يكباره به روي دو زانو ميافتد و دستش را روي سرش ميگذارد و در ميان دود ناپديد ميشود. گرمايي حس ميكنم. گرماي آتش، اما نوري نيست. كوچه طولاني و تنگ است. سر تقاطع گوشه اي روشن است. پير مردي خواب زده در آتش سيب زميني كباب ميكند. چشمانش تشنه به نظر ميرسد. - پدر جان، آيا از اين كوچه به بهشت راهي هست؟! سهشنبه ٢٧ تیر ،۱۳۸٥
ای کاش...
خون داره با فشار از مچ دستم ميزنه بيرون. اولش کمي سوزش داشت اما حالا خيلي حس خوبي دارم. ديگه انگار وزني ندارم. خيلي خسته ام. خداحافظ زندگي... من کجام؟! اينجا کجاس لعنتي ها؟ من بايد مي مردم! دکتر به مادرم ميگه: حالش خوبه، فقط بايد کمي استراحت کنه. اگر مايل باشيد، من يک روانشناس خوب مي شناسم. يکي از دوستانمه ميتونم شما رو بهشون معرفي کنم. مادرم از دکتر تشکر ميکنه و همگي ميرن بيرون. چند ساعته که تنهام. فقط پرستار مي آد و ميره. حالا که فکرش رو ميکنم مي فهمم که چه کار احمقانه اي کردم. خيلي دلايل براي زنده بودن داشتم. من خانواده ام رو دارم. من دوستانم رو دارم... ديگه هيچ وقت فکر مردن به سرم نمي زنه. باز هم سر و کله اين پرستار مزاحم پيدا شد. يه سرنگ بر مي داره و يه کوفتي رو تو سرم من تزريق ميکنه و ميره. احساس ميکنم قلبم تندتر ميزنه. چقدر سرم درد ميکنه. واي خدا، سرم داره منفجر ميشه. حس ميکنم که پشت لبم داره خيس ميشه. قرمزي خون رو مي بينم. از گوشم هم خون مياد. واي سرم ... يک لحظه درد عجيبي توي سرم پيچيد و ... پرستار احمق. شنبه ۱٧ تیر ،۱۳۸٥
اعدام
يک روز صبح مرا اعدام کردند. بهار بود يا زمستان نمی دانم به هر حال يک وقتی مرا اعدام کردند. گناهم رفاقت با تمساحی استثنايی بود. تمساحی آفريقايی که گريه نمی کرد . فرمانده سعی کرد اخم کند ولی باور کنيد آدم خوش رويی بود.طوری فرياد کشيد: "آتش" که من به دلم نگرفتم. مثل اينکه گفته باشد "سلام" يا "هندوانه". فرمانده از هيچ جنگی برنگشته بود. من اولين جنگش بودم. من چيزی بودم مثل "واترلو". فرمانده روی شانه هايش ستاره داشت. فکر کردم فرمانده از آسمان آمده است. سربازها شليک کردند. گلوله ها راه افتادند. سرباز اولی فکر کرد: "باز نهار راگو داريم... چه گوشت های نپخته ی سفتی" سرباز اولی اهل شهر دوری بود. آنقدر دور که شهرش را فراموش کرده بود. سرباز اولی غمگين بود چرا که شهری نداشت. سرباز اولی فقط ميدانست آشپزهای شهرش گوشت های راگو راخوب می پزند. سرباز دومی نگاهم کرد. به دستمال سياه روی چشمانم نگاه کرد. چشممان که به هم افتاد تفنگش را پايين آورد. سرباز دومی خجالتی بود. گلوله ها به بندی که رختهای شسته ام رويش آويزان بود رسيدند عرقگيرم را سوراخ کردند و رد شدند. سرباز سومی شايد خنديد... دستش روی لبهايش بود. وقتی ماشه را فشار می داد ديدم که سبيلش را کج زده است. سرباز سومی فکر نمی کرد . يادش نمی آمد چطوری بايد فکر کرد. پرنده ای، مارپيچ از ميان گلوله ها گذشت. سربازها برايش کف زدند. فرمانده گفته بود: ((وصييت کن.)) گفتم: ((هشتاد گل شمعدانی دارم.)) گفت: ((چکارشان کنيم؟)) گفتم: ((فقط کاريشان نداشته باشيد. يک سکه هم دارم. مال سرباز های شما.)) سکه را گرفت. سکه را نشناخت. گفتم: ((ساسانی ست. می توانيد در تاق کسری خرجش کنيد.)) تاق کسری را نمی شناخت. آدرس تاق کسری را برايش نوشتم. گلوله اول به پای چپم خورد. درست بالای جورابم. مورچه ای ازجلوی پايم گذشت. اعتنايی نکرد. راه هر روزش بود. مورچه را صدا کردم. فرار کرد. کار احمقانه ای بود. آدم وقتی می ميرد می تواند به چيزهای بزرگتری فکر کند. آدم بايد دم مرگش تاسف بخورد که ديگر نئون ها را نمی بيند. شير موز نمی خورد دماغش را نمی خاراند. وتوی سرما بخاری بغل نمی کند. فرمانده گفته بود: ((صبحانه چی می خوری؟)) گفتم: ((چهارده تا حلزون.)) گفت: ((نداريم.)) گفتم: (("پای چپ مرينوس.)) گفت: ((نداريم.)) گفتم: ((پس سه تا گلوله بدهيد می خواهم خودم را عادت بدهم.)) وقتی مرا به چوب بستند فکر کرد ((سيلوانا منگانو)) هستم. وقتی بچه بودم يک قران ميدادم يک تير می زدم. تمام بچه گی من به تير باران "سیلوانا منگانو" گذشته بود.به فرمانده گفتم: ((ترقه ها را فراموش کرده ايد.)) گلوله سوم به خود نويسم خورد. سرباز سوم فرياد زد: ((خونش سبزه !)) پشتم خاريد. خودم را به تير کشيدم. فرمانده گفت:((تکان نخور.)) گلوله چهارم داشت بی راهه می رفت. خودم را به طرفش کشيدم. شانه ام را سوراخ کرد و رد شد. از سوراخ شانه ام نگاه کردم. گربه ای داشت از پشتم رد می شد. چشمم را ديد، ايستاد. بی صدا دهانش را تکان داد. ادای ((مئو)) کردن را در آورد. چشمهايش را به هم زد .سرش را پايين انداخت و رفت و پشت شانه هايم ناپديد شد. گربه که رفت آسمان را ديدم. آسمان قرمز شده بود.خورشيد از سوراخ شانه ام طلوع کرد. سايه ام روشن شد. فرمانده بالای سرم ايستاد. وقت گلوله خلاص بود. گفته بودم: ((گلوله خلاص را همان اول بزن.)) گفته بود: ((سرباز ها بی کار می شوند.)) لولهء کلت بالای گوش چپم بود. لوله ی کلت سرد بود. قلقلکم آمد خنديدم. فرمانده لوله ی کلت را با انگشت هايش گرم کرد. يادم آمد يک روز صبح از دوچرخه افتادم. بالای گوش چپم شکست. يکبار سنگی بالای گوش چپم خورد. شب نامزدی سنجاق سری بالای گوش چپم فرو رفت. آدم فراموش کارست. بايد خودم را از شر "بالای گوش چپم" خلاص می کردم. آخرين کسی که ديدم زن خانه ی روبروئی بود. زن سفره ی نان را تکان داد. نان خوده ها پخش شدند و " من مرد م "... «حسن تهرانی» شنبه ۱٠ تیر ،۱۳۸٥
داستان کوتاه
داستانی که شپش سگ سياه تعريف کرد داستان کوتاه مردی بود که هيچ وقت نمی توانست چيزهايی را که شروع کرده بود تمام کند. فهميد که اين جوری کاری پيش نمی رود. بنابراين يک روز صبح از جايش بلند شد و گفت: - تصميمی گرفتم: از حالا به بعد، هرچه را که شروع می کنم... ((انتخاب شده از کتاب کافه زير دريا، نوشته استفانو بننی)) سهشنبه ٦ تیر ،۱۳۸٥
کوتاه کوتاه
واقعا ممنونم از اين که از بازگشتم اينطور استقبال کرديد. اگر همینطور پيش بره و هيچکس نظر نده اين بار وبلاگ رو حذف ميکنم. صداقت: عزيزم، بجز اون يک بار که گفتم "دوست دارم"، هيچ وقت بهت دروغ نگفتم! اطلاعيه سازمان حمايت از محيط زيست: امروز صبح روی تمام درختها يک تکه کاغذ رو با ميخ محکم کرده بودند. توش نوشته بود: «قطع درختان ممنوع»!!! انديشه: هرچه زودتر پاک کنت را بردار و نوشته هايت را پاک کن. زيرا اگر خوانده شوند، ديگر نمی توان اثرشان را پاک کرد. دوشنبه ٢٩ خرداد ،۱۳۸٥
مقدمه
يادش بخير، اون موقع ها وبلاگ نويسی چه حال و هوايی داشت. راستی سلام. خوب چرا فحش ميدی؟ من که اومدم. حالا يه کم دير شد ببخشيد، ولی مهم اينه که اومدم. آره بازم ميخوام بنويسم. مثل اواخر وبلاگ نويسيم. سبکم رو برگردوندم به شعر و داستانهای کوتاه. هر مطلبی هم که آپ ديت ميکنم نوشته خودمه. اگر از نويسنده ديگری باشه حتما ذکر ميکنم. پس اينقدر با ناباوری نپرسيد که از کی بود. حالا برای اين که اين آپ ديت فقط جنبه مقدمه نداشته باشه يکی از نوشته های خودم رو براتون آپ ديت ميکنم اما زودتر بگم تا خفتم نکرديد. يک جمله از اين نوشته مال يکی از دانشمندان مشهوره. اگر بتونيد بگيد کجاشه و از کيه يه جايزه خوب پيش من داريد. تجربه: داستان تاثير ذهن من است بر قلم؛ و خواندن تاثير قلم است بر ذهن تو. زندگی بازی در صحنه ی تجربه هاست. اما ارزش زندگی به بازی با تجربه هاست. تجربه حاصل زندگی من است که آن را به رايگان به تو می سپارم. تجربه ميراث گذشتگان است برای آيندگان. برای رسيدن به قله ی موفقيت نيازی به تلاش نيست. کافيست که پای خود را بر روی دوش گذشتگان بگذاری تا افق کاميابی بر تو آشکار گردد. پنجشنبه ۱٥ دی ،۱۳۸٤
تولدی ديگر
تصميم داشتم ديگه وبلاگ ننويسم اما هر چقدر خودم رو به در و ديوار کوبيدم ديدم نمی شه از عالم وبلاگ و وبلاگ نويسی جدا شد. از اين به بعد باز هم مينويسم ولی کوتاه تر و شايد پر معناتر از قبل منتظر آپديت من باشيد. جمعه ٢٤ مهر ،۱۳۸۳
خاطره
يادش بخير اون شبهايی که تا صبح بيدار می مونديم. يادش بخير روزهايی که با هم، کل اين شهر رو زير پا می ذاشتيم. ياد خنده هات بخير. ياد شيطنت هات بخير. ياد اون روز هايی بخير که وقتی تمام غصه های عالم تو دلم انبار شده بود با کارهات منو وادار به خنديدن می کردی. يادش بخير. ولی ميدونی الان چند وقته كه نديدمت؟ ميدونی چند وقته كه با هم صحبت نكرديم؟ آخ كه چقدر دلم برات تنگ شده. تنها چيزی كه از اون همه خاطره از تو مونده فقط يه عكسه. عكسی كه تمام خاطرات روزهای باهم بودن رو برام زنده نگه داشته. ولی هيچ چيز نتوسنته جای خالی دستت رو تو دستم پر كنه. هيچ چيز به اندازه وجود تو اتاقم رو گرم نكرده. ای كاش يه روز برگردي. .:برای هميشه:. |
